امیر مهدی جونم و تلاشهاش
تلاش برای کتاب خوندن پستونکت 1 هفته گم شده بود حالا مکیدن یادت رفته داری تلاشتو می کنی ...
نویسنده :
romina
21:28
اولین مسافرت
جمعه٣٠ دی ماه ٩٠ اولین مسافرت امیر مهدی بود که همراه من و بابایی رفتیم اصفهان خونه خاله. البته از قبل با مامان جون و خاله و دا هماهنگ شده بود بیان اصفهان خونه خاله کبری خلاصه ٦:٣٠ دقیقه صبح از خونه حرکت کردیم و تو خوب خوابیدی و مدام شیر می خوردی و من هم بی خبر از اینکه قراره تو پیر منو در بیاری خوشحال ساعت ١١ رسیدیم اصفهان و ما پامونو تو خونه خاله نذاشته بودیم که تو چنان شروع کردی به گریه کردن که هیچی جلو دارت نبود هر کاری می کردیم اروم نمی گرفتی همه با ذوق و شوق اومدن که تو رو بغل کنن چنان خورد تو ذوقشون که نگو خلاصه پسری که من همش از خوش اخلاقیش تعریف می کردم گند زد به سفرمون. البته فکر می کنم چون تو ماشین زی...
نویسنده :
romina
21:18
دو ماه و بیست و دو روزگی
چه زود گذشت دو ماه و بیست و سه روز پیش تو شکم مامان بازی می کردی حالا کنار مامان و بابا . و دوست داری ما بشینیم همش باهات صحبت کنیم یا بازی. کلی هم کنجکاوی می کنی . گردنت رو مدت زمان بیشتری نگه میداری وقتی بغلت می کنم سرتو مدام می چرخونی ببینی اطرافت چه خبره هنوز یه دور کامل نچرخیدی ولی تا نیمه میای و به پهلو می شی امروز متوجه شدیم می تونی چیزی که جلوت بگیریم رو با دودستت بگیری . خیلی خوشحال شدیم. صبح هم با هم رفتیم خرید بعدش هم پارک نهح البلاغه . اینم چند تا عکس از امروز ٢٣ /١٠/٩٠ برگشت از پارک این هم گرفتن اشیا و خوردنشون ...
نویسنده :
romina
18:31





